یک روز، یک ساعت ، یک ثانیه ، یک جا ، یک رویا ، یک واقعیت ، یک دروغ ، یک شوخی ، یک ردپا ، یک موسیقی ، یک صدا ، یک دم ، یک بازدم ، یک نور ، یک چشم ، یک لبخند  .... من را به تو خواهد رساند.منتظر آن لحظه می مانم ، دست بردار نخواهم بود،مگر آنکه یارای بویدن شاخه گلی شکسته را نداشته باشم.

صبحی مه آلود خانه را به قصد یافتنت ترک کردم.سرما زودتر از آنچه فکرش را می کردم به رگ هایم رخنه کرد،جریان خون را چون جست وخیز کودکان خوشحال از اولین برف زمستانی در حال ساختن آدمکی برفی حس می کردم.آدمک ها بیشتر وبیشتر می شدند و استخوان هایم کوچک و کوچک تر ... پاهایم رمق دیدن بلوک سنگی لمیده بر بالین را نداشتند.آنجا مه چون دخترکی زیبا،اما نامهربان صورتم را نوازش می کرد...مه رفت، دریغ از جای پایی کوچک. چون رازی آمد و همانگونه رفت. میانه ی ظهر است و آسمان سپید ، گویی هیچگاه دایره ای زرد را در آغوش خود نداشته است ...

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
سایه در هور

سلام .. کلامم اسیر درد . قلمم ترشح خون . امیدم نکاهی مهربان ونیازم نقدی استادانه بر دل نوشته های سرخ .... دعوت پر نیازم را پذیرا باش وکلبه تاریکمرا باحضرت سبزوکریمانه منور ومزین کن وقطرهای از امواج احساس از کلام شیرین وپر تلاطمت بر این تشنه محبوس بر قفس بی سوادی ونابینایی هدیه بخش که چون شاگردی خاضع قلم وقدمهای برکت ورحمتت را بوسه تقدیر خواهم زد .. کیقبادی