هزاران فرسنگ ، کلبه ای کثیف و آشفته ، موریانه های سرمست ، گنجشکان خیالی ... سال ها متر دور تر از زمان،و تک درخت بید ، آویزان از آسمان با شاخه های تنومندش ...دخترک تمام راه را پیاده تا این محل طی می کرد،به همراه دوچرخه ای کهنه که التماس کنان به دنبال دخترک راه می رفت . اما او همچنان پیاده می پیمود . دیر زمانی بعد رسیدند ، پاها رمق نالیدن نداشتند و دوچرخه رمق بردن.آنگاه بود که یک دیگر را رها کردند.دوچرخه ماند ، اما دخترک به داخل کلبه رفت.آنجا را با گلبرگ های پیراهنش آراست،دیوار ها را به آبی چشمانش رنگ و پنجره را با نورشان روشن کرد . 

حال هزار ها فرسنگ فاصله ی زیادی نبود.سال ها به عقب باز می گردد و موریانه ها در پی آشیانه ای دیگر.پرنده ها راه خود را باز یافتند و آسمان رنگ تازه ای به خود گرفت.دخترک برای همیشه انجا ماند ، داخل کلبه ، دریق از کوچک ترین توجه به انتظار دوچرخه ای که در زیر سایه ی بید او را می خواند.

/ 3 نظر / 7 بازدید
مصطفی مردانی

سلام آسیه خانم خیلی احساسی و ذهنی می نویسید. اجازه نمی دهید ما با فضای داستان آشنا شویم. مسئله این جا نیست که داستان قشنگ نیست. مسئله این جاست که چرا این قشنگی را فقط برای خودتان نگه می دارید؟ کمی به داستانتان تصویر بدهید. این طوری بیشتر شبیه قطعه ادبی شده!

Overdose

I feel I'm growing older And the songs that I have sung Echo in the distance Like the sound Of a windmill goin' 'round I guess I'll always be A soldier of fortune

حمید چشم آور

«من در روزگاری زندگی می کنم که تنها خدایش از پشت خنجر نمی زند» سلام دوست بروزم کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست [گل]