دریا ... دریا ... کابوس های شبانه ... چرا همه کابوس رو تو شب می بینن ؟! تا حالا یه ماهی رو دیدی که غرق بشه ؟ دست و پا بزنه و کمک بخواد ؟ این کابوس منه ! ... من اون ماهی رو دیدم ... دیدم که داشت غرق می شد و کمک می خواست ... ولی ... من شنا بلد نبودم ...

این طرف ، اون طرف ... همه جا سکوت بود و سکوت ... صدای ماهی رو هم دیگه نمیشنیدم ... بی اختیار پریدم تو آب ... ماهی رو دیدم ... چشماش باز نبود ... یه اختاپوس دورش میچرخید ... برو کنار ! ... برو کنار ! ...یه دفعه صدایی اومد ... صدای خنده ای که بلند نبود اما گوشمو آزار می داد ... اختاپوس رفته بود ، ماهی هم همینطور ... دیدمش که داشت می رفت ... باله هاشو تکون می داد ... شنا می کرد ... ولی نه ! ... داشت باله هاشو برای من تکون میداد ... اون میخندید ... مثل یه آدم مست ... رفت ... دیگه ندیدمش ...تنها چیزی که میدیدم صفحه ی قرمزی بود تیره و تیره تر میشد ...

این بود کابوس من ... اما نه توی خواب ! ...اولش فکر می کردم خوابم ... دستم رو بردم بالا که خودم رو بیدار کنم ... اما نه چشمام باز میشد و نه دست هام حرکت می کردن ... صدایی شنیدم ... خیلی شیرین بود ... صدایی که مرگ منو بهم تبریک می گفت ... من مرده بودم .

/ 0 نظر / 5 بازدید