Not So Real
نه چندان واقعی






منوی وبلاگ

درباره :
پروفایل مدیر :آسیه قاسمی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 ۱۳۸٩/٧/٤
 ۱۳۸۸/۱/۳۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۸
 ۱۳۸٧/۱٢/٥
 ۱۳۸٧/۱۱/۳٠

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ


آرشیو وبلاگ
مهر ۸٩
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧


نویسندگان وبلاگ



لینک دوستان



آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

دریا ... دریا ... کابوس های شبانه ... چرا همه کابوس رو تو شب می بینن ؟! تا حالا یه ماهی رو دیدی که غرق بشه ؟ دست و پا بزنه و کمک بخواد ؟ این کابوس منه ! ... من اون ماهی رو دیدم ... دیدم که داشت غرق می شد و کمک می خواست ... ولی ... من شنا بلد نبودم ...

این طرف ، اون طرف ... همه جا سکوت بود و سکوت ... صدای ماهی رو هم دیگه نمیشنیدم ... بی اختیار پریدم تو آب ... ماهی رو دیدم ... چشماش باز نبود ... یه اختاپوس دورش میچرخید ... برو کنار ! ... برو کنار ! ...یه دفعه صدایی اومد ... صدای خنده ای که بلند نبود اما گوشمو آزار می داد ... اختاپوس رفته بود ، ماهی هم همینطور ... دیدمش که داشت می رفت ... باله هاشو تکون می داد ... شنا می کرد ... ولی نه ! ... داشت باله هاشو برای من تکون میداد ... اون میخندید ... مثل یه آدم مست ... رفت ... دیگه ندیدمش ...تنها چیزی که میدیدم صفحه ی قرمزی بود تیره و تیره تر میشد ...

این بود کابوس من ... اما نه توی خواب ! ...اولش فکر می کردم خوابم ... دستم رو بردم بالا که خودم رو بیدار کنم ... اما نه چشمام باز میشد و نه دست هام حرکت می کردن ... صدایی شنیدم ... خیلی شیرین بود ... صدایی که مرگ منو بهم تبریک می گفت ... من مرده بودم .

...