Not So Real
نه چندان واقعی






منوی وبلاگ

درباره :
پروفایل مدیر :آسیه قاسمی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 ۱۳۸٩/٧/٤
 ۱۳۸۸/۱/۳۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۸
 ۱۳۸٧/۱٢/٥
 ۱۳۸٧/۱۱/۳٠

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ


آرشیو وبلاگ
مهر ۸٩
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧


نویسندگان وبلاگ



لینک دوستان



آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

موهایش جور پیچ و تاب بادی که در حال وزیدن بود را، می کشیدند. آسمان قرمز بود و زمین خاموش. رز ساعت ها آنجا می ایستاد و به دور دست ها خیره می شد ، گویی قرار است به استقبال سواری سپید برود، به امید آنکه طلسمش شکسته شود و معشوقه اش ، هنری ، را بازیابد.

آسمان باز پایش را چون فرشی سیاه به زمین گذارده و باز سیاهی و سیاهی.

آه... افسوس ، نوری برای تابیدن باقی نمی ماند. آنجا .... می توانی به بدرقه آخرین جرعه های نور بروی . آسمان سالیانیست که اینگونه بوده ، خورشید بهانه ایست برای زنده ماندن درون تنگ بلورین ، با موجودات افسانه ای ....

اگر آنجا نبود چه می شد ؟ شاید بتوان دست به دامان ماه شد.

باد هم چنان می وزد و پیچ و تاب رگ های سیاه سرش پیش دیدیدگان او تکرار می شود. اینک زمانش فرا رسیده تا به آن کودک فشرده در مایع لزج خوش امد گفت ، به هنری سلامی دوباره کن.

...