Not So Real
نه چندان واقعی






منوی وبلاگ

درباره :
پروفایل مدیر :آسیه قاسمی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 ۱۳۸٩/٧/٤
 ۱۳۸۸/۱/۳۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۸
 ۱۳۸٧/۱٢/٥
 ۱۳۸٧/۱۱/۳٠

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ


آرشیو وبلاگ
مهر ۸٩
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧


نویسندگان وبلاگ



لینک دوستان



آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

همه دردسرها مال یک روز و یک شب یک سال بود . یک سال وحشتناک،سیاه،با قبرستون های شلوغ ، اما خلوت ... خلوت از اون جهت که حتی یه مگس هم زحمت رد شدن از اونجا رو به خودش نمی داد.من اونجا رو پاتق خودم کرده بودم،یه جای دنج و مطمئن.واسه رفتن به اونجا باید از جنگل خیلی کوچیک و خلوتی رد می شدم. اون جنگل منو یاد بدبختی هایی که نداشتم می نداخت.اونجا یه کلبه کوچیک،درست کنار یه رود آب بود که صدای موسیقی جامائیکایی ازش به گوش می رسید.آدم رو درست می برد تو حال و هوای دهه 60  ، اونجایی که تقریبا همه ی عمرمو غبطه خوردم که اون زمان نبودم. کلبه پر بود از خرت و پرت های قدیمی ، عکس کسایی که می خواستن باشن ، اما الان تو همون قبرستون لعنتی دراز به دراز افتادن. عکسهای قدیمی و بی ارزش که هر کدومش می تونست بینندشو به حال وهوایی قدیمی،قدیمی تر از یک خاطره، ببره ، جایی که هنوز رد پای مرده ها اونجا پیدا بود ، اما فکر این مادر مرده ها  میتونست اونا رو بی ارزش کنه ، حتی بی ارزش تر از روزی که به زور کشیدنت بیرون . ای کاش می تونستم همیشه به وارونگی اون شب کذایی باشم.دیدن شهرو آدم ها اون هم به حالت وارونه حس خاصی داره، خیلی خاص. گرچه ... می دونم دیدن اونها به هر حالتی، می تونه از هر چیزیشون کم کنه به جز روحشون ....

بگذریم ، اونجا البته تنها چند تا تیکه عکس و موسیقی ای که هر نتش آواز رها شدن رو داره نبود. پیرمردی نه چندان پیر،زندگی کثیفی رو که میتونم اونو به شکل یه باطلاق پر پهن فرض کنم، می گذروند.همیشه فکرش مثل تیشه ای افکارم رو در هم می ریخت و بعد زخمی و خونین ولشون می کرد . سخت بود ، سخت چون گذاشتن شاخه ای گل روی ساقه ی ظریفش.

...