Not So Real
نه چندان واقعی






منوی وبلاگ

درباره :
پروفایل مدیر :آسیه قاسمی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 ۱۳۸٩/٧/٤
 ۱۳۸۸/۱/۳۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۸
 ۱۳۸٧/۱٢/٥
 ۱۳۸٧/۱۱/۳٠

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ


آرشیو وبلاگ
مهر ۸٩
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧


نویسندگان وبلاگ



لینک دوستان



آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

هزاران فرسنگ ، کلبه ای کثیف و آشفته ، موریانه های سرمست ، گنجشکان خیالی ... سال ها متر دور تر از زمان،و تک درخت بید ، آویزان از آسمان با شاخه های تنومندش ...دخترک تمام راه را پیاده تا این محل طی می کرد،به همراه دوچرخه ای کهنه که التماس کنان به دنبال دخترک راه می رفت . اما او همچنان پیاده می پیمود . دیر زمانی بعد رسیدند ، پاها رمق نالیدن نداشتند و دوچرخه رمق بردن.آنگاه بود که یک دیگر را رها کردند.دوچرخه ماند ، اما دخترک به داخل کلبه رفت.آنجا را با گلبرگ های پیراهنش آراست،دیوار ها را به آبی چشمانش رنگ و پنجره را با نورشان روشن کرد . 

حال هزار ها فرسنگ فاصله ی زیادی نبود.سال ها به عقب باز می گردد و موریانه ها در پی آشیانه ای دیگر.پرنده ها راه خود را باز یافتند و آسمان رنگ تازه ای به خود گرفت.دخترک برای همیشه انجا ماند ، داخل کلبه ، دریق از کوچک ترین توجه به انتظار دوچرخه ای که در زیر سایه ی بید او را می خواند.

...