Not So Real
نه چندان واقعی






منوی وبلاگ

درباره :
پروفایل مدیر :آسیه قاسمی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 ۱۳۸٩/٧/٤
 ۱۳۸۸/۱/۳۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۸
 ۱۳۸٧/۱٢/٥
 ۱۳۸٧/۱۱/۳٠

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ


آرشیو وبلاگ
مهر ۸٩
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧


نویسندگان وبلاگ



لینک دوستان



آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

امروز است ... شنبه ... روز بارانی سالها انتظار ... انتظارت دیدارت ای خاک ... منم باران

صدایش را می شنوم ، نه! ... صدای قدمهای جلاد را نمیگویم...صدای گاری پوسیده خمیده پشت ، خودش است ... به راستی که آهنگیست بی نظیر ، آیا باخ یارای تجسمش را داشت ؟! .... چون باد ،  نه صاعقه ... نمی دانم چیست ، شاید نیرویی اهریمنی ، پنجره را از هم می درد ، دستانم این همه قدرت را از که گرفته ؟

اه .... کجاست ؟ گردشت را احساس نمی کنم  . نه! آیا لحظه ی تاریکیست ؟ گاری به امید بوی تازه گلبرگ هایت خمیده پشت را مجبور به کشیدن می کند و چرخها را ناگزیر از چرخش ... اما اکنون ... اکنون .... خورشید گریه را ترجیح داد ... آیا تو این را می خواهی ؟ مرگ خورشید ؟ اگر این چنین نیست چشمانت را به سویش بدوز ، گرمایش اشک ها را خشک خواهد کرد ... به گاری بگو چرخ ها را بیرون بیاندازد .... پیرمرد توان کشیدنت را نخواهد داشت ...

گلدان رزت نیست ... آن را به که بخشیدی ؟ 

دفن شده روز ها غرق شده ساعت ها . به عقربه ها بگو ، از زبان من بگو : "ای نامرام ها ، لحظه ای برای من بی حرکت بمانید ، من به زمین نمی گویم ، شاید او هم به این لحظه احتیاج داشته باشد، بی شک همین است .... پرنده ها آوازشان را قطع نخواهند کرد ، این را قول میدهم ، اگر چنین شد می توانید مرا به دار بیاویزید ، با چشمانی باز ، تا گذر لحظه ها را ببینم ، کابوس سیاه من ...

چه بر سرم آمده ، آیا آنها زمان خوابیدن من به سراقم می آیند ؟ اگر چنین نیست ، پس چرا انها را نمی بینم ؟ چشمانم سویش را ندارد ؟

-چشمانت را می بندی ؟! ... آری چشمانم را میبندم تا حلقه ی اشکی را که در آن گره خورده ، مادر نبیند ....

به سراقت خواهم آمد ،با تمنا ...  ای دوست، خواهش می کنم چشمانت را نبند... 

 

...