Not So Real
نه چندان واقعی






منوی وبلاگ

درباره :
پروفایل مدیر :آسیه قاسمی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 ۱۳۸٩/٧/٤
 ۱۳۸۸/۱/۳۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۸
 ۱۳۸٧/۱٢/٥
 ۱۳۸٧/۱۱/۳٠

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ


آرشیو وبلاگ
مهر ۸٩
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧


نویسندگان وبلاگ



لینک دوستان



آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

صدای قدم هایت را بلند تر کن ... می خواهم آهنگ موزونش را با رقص غبار هماهنگ کنم ... کاریست آسان تنها کافیست صدای قدم هایت را بلند تر کنی ... نشانه ایست ... می توانی احساسم را حس کنی ... چون بالهای آن مگس چرکین که در فنجان قهوه ات است.

... خاکستر سیگار را ببین ...این توئی ... رنگت را دوست دارم ... قرمز مایل به نیلی ...می خواهی بمیری ؟ ... اما تو حق این کار را نداری ... چرا که من نمی خواهم ... تو می توانی بمیری ...منتها در آغوشی باز همچون نیزه ... در آغوش من ... قول میدهم آن را آرام در سینه ات فرو کنم ... فرار کن ... فرار کن ... چشمانم را بی نصیب بگذار ... دستانم مجال نمی دهند ... پس فرار کن .

بوم ... بو م ، بوم ... بوم ، صدای چیست ؟ بوم ... بوم ، آری خودش است ... این صدای برخورد باد با آسیاب قدیمیست ... انسانها جود را به این باد می سپارند ... با آنها برو ، مگر چه اشکالی دارد ؟ این هم مرگیست آرمانی ... در این صورت دست هایم را می توانم برای به خاک سپردنت نگاه دارم . 

راستی ، نامت چه بود ؟ .....هه !! تو مردی ،دیگر اسمت به چه کار می آید ؟

گوش کن ... گوش کن ... خاطرات تلخ آینده را ببین ... صدایت می زنند ... به سویشان برو ... آنها می خواهند دستانت را چون نسیمی آغشته به خیال خام کج کردن آن کنده ی پیر ، تبدیل به درخت زشتی کنند که آنجا ... آنجا در آن جاده در کمین است ... به سویش برو ... سالیانیست دراز که انتظارت را می کشیده ... پاهایت را چون پتک بر زمین بزن ، مورچه توان فرار از بازوانش خارج است ، چرا که پا از آن توست ... هر مویش تاریست ... بنواز ، آن جریان سیاه را.

کیستی ؟ بهار پیرامونت را فرا گرفته ... شگفت است! .. خود لحظه ای پیش یخهای آب نشده ی کوهی را دیدم که اکنون مقابل توست.

...