Not So Real
نه چندان واقعی






منوی وبلاگ

درباره :
پروفایل مدیر :آسیه قاسمی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 ۱۳۸٩/٧/٤
 ۱۳۸۸/۱/۳۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۸
 ۱۳۸٧/۱٢/٥
 ۱۳۸٧/۱۱/۳٠

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ


آرشیو وبلاگ
مهر ۸٩
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧


نویسندگان وبلاگ



لینک دوستان



آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

١٣ آسمان خالی ، دریغ از ذره ای ابر یا ستاره ای بی فروغ ... این چنین بود ، مات و مبهوت نگاهشان می کردم ، خیره در زیباییشان ، دریغ از دانه ای پلک ...

آسمان اول را به حال خود رها کردم،ترس از به اسارت ماندن در آن لرزه بر اندامم انداخت .. ترس از ندیدن ١٢ آسمان باقی ... راهم را به سوی آسمان دوم پیش گرفتم ... زنگ را زدم در باز شد ، راهی پر پیچ و خم به استقبالم آمد ... لرزه ای خفیف پاهایم را سست و بی رمق کرد .. اگر اینجا نیز به اسارت رفتم چه ؟ آن ١١ آسمان باقی چه خواهد شد ؟ پاهایم خود به خود به عقب رفتند ...

راه آسمان سوم را پیش گرفتم باز همان راه پر پیچ و خم و باز همان ترس ... آسمان چهارم،پنجم،ششم،هفتم،هشتم،نهم،دهم،یازدهم و دوازدهم نیز به همین ترتیب ...

... آسمان ١٣ ام ... در دولنگه بزرگ همراه با کلیدش روبرویم بود . کلید را چرخاندم ... در باز شد ، این بار جاده ای کوتاه و صاف ، که به خانه ای بسیار بزرگ ختم می شد، پیش رویم بود ... با اشتیاق بسیار به جلو رفتم ، چشمانم تنها خانه ای را می دیدند که پر بود از خوشبختی ...قدم هایم تند و تند تر می شد در را رها کردم  ، تندتر و تندتر ،خانه ی زیبا، قصر رویایی حوریان لمیده بر لب آب جاری، نیمه برهنه ...

اول جاده کوچک ،افسانه ای ... باید بدوم ... زمان چه کند قدم بر می دارد ... گویی ساعت ها خوابی افسانه ای را تجربه می کنند ... نه صبر کن ... جرقه ای و سپس بیداری ساعت ها .... گذر زمان ... ١٢ آسمان دیگر چه ؟

...