Not So Real
نه چندان واقعی






منوی وبلاگ

درباره :
پروفایل مدیر :آسیه قاسمی
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 ۱۳۸٩/٧/٤
 ۱۳۸۸/۱/۳۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
 ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
 ۱۳۸٧/۱٢/۸
 ۱۳۸٧/۱٢/٥
 ۱۳۸٧/۱۱/۳٠

موضوعات وبلاگ
()

صفحات وبلاگ


آرشیو وبلاگ
مهر ۸٩
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧


نویسندگان وبلاگ



لینک دوستان



آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

 

یک روز، یک ساعت ، یک ثانیه ، یک جا ، یک رویا ، یک واقعیت ، یک دروغ ، یک شوخی ، یک ردپا ، یک موسیقی ، یک صدا ، یک دم ، یک بازدم ، یک نور ، یک چشم ، یک لبخند  .... من را به تو خواهد رساند.منتظر آن لحظه می مانم ، دست بردار نخواهم بود،مگر آنکه یارای بویدن شاخه گلی شکسته را نداشته باشم.

صبحی مه آلود خانه را به قصد یافتنت ترک کردم.سرما زودتر از آنچه فکرش را می کردم به رگ هایم رخنه کرد،جریان خون را چون جست وخیز کودکان خوشحال از اولین برف زمستانی در حال ساختن آدمکی برفی حس می کردم.آدمک ها بیشتر وبیشتر می شدند و استخوان هایم کوچک و کوچک تر ... پاهایم رمق دیدن بلوک سنگی لمیده بر بالین را نداشتند.آنجا مه چون دخترکی زیبا،اما نامهربان صورتم را نوازش می کرد...مه رفت، دریغ از جای پایی کوچک. چون رازی آمد و همانگونه رفت. میانه ی ظهر است و آسمان سپید ، گویی هیچگاه دایره ای زرد را در آغوش خود نداشته است ...

 

...